فهم کن ـ گر مؤمنی ـ فضلِ امیرُ المؤمنین
فضلِ حیدر، شیرِ یزدان، مرتضای پاکدین؛
فضلِ آن کس ـ کز پیمبر بگذری ـ فاضلتر اوست
فضلِ آن رکنِ مسلمانی، امامُ المتّقین؛
فضلِ زَینُ الاَصفیا، دامادِ فخرِ انبیا
کآفریدش خالقِ خَلقآفرین از آفرین؛
ای نواصب! گر ندانی فضلِ سِرِّ ذوالجلال
آیتِ «قربی» نگه کن و آن ِ «اصحابُ الیَمین»
«قُل تَعالَوا نَدعُ» بر خوان؛ ور ندانی گوشدار:
لعنتِ یزدان ببین از «نَبتَهِل» تا «کاذِبین»؛
«لا فَتَی الّا علی» بر خوان و تفسیرش بدان؛
یا که گفت و، یاکهداندگفت جز روحُ الاَمین؟!
آن نَبی، وز انبیا کس نی به علم او را نظیر؛
وین ولی، وز اولیا کس نی به فضل او را قرین؛
آن چراغِ عالَم آمد، وز همه عالَم بدیع؛
وین امامِ امّت آمد، وز همه امّت گُزین؛
آن قِوامِ علم و حکمت، چون مبارک پیقَوام
وین مُعینِ دین و دنیا ، وز منازل بیمُعین
از متابعگشتنِ او حور یابی با بهشت
وز مخالفگشتنِ او وَیل یابی با اَنین
ای به دستِ دیوِ ملعون سال و مَه گشته اسیر!
تکیهکردهبرگمان! برگشتهازعَینُالیقین!
گر نجات خویش خواهی، در سفینهی نوح شو؛
چند باشی چون رهی، تو بینوایِ دلرهین؟!
دامنِ اولادِ حیدر گیر و از طوفان مترس!
گِردِ کشتی گیر و بنشان این فزع اندر پسین؛
گر نیاسایی تو هرگز ـ روزه نگشایی به روز ـ
وز نمازِ شب همیدون ریش گردانی جبین؛
بی تولّا بر علیّ و آل او دوزخ تو راست
خوار و بی تسلیمی از تسنیم و از خلدِ برین!
هر کسی کو دل به نقصِ مرتضی معیوب کرد،
نیست آن کس بر دلِ پیغمبرِ مکّی مکین!
ای به کرسی برنشسته ـ آیتُ الکُرسی به دست ـ
نیشِ زنبوران نگه کن پیشِ خانِ انگبین!
گر به تخت و گاه و کرسی غَرّه خواهی گشت، خیز
سجده کن کرسیگَران را در نگارستانِ چین!
سیصد و هفتاد سال از وقتِ پیغمبر گذشت
سیر شد مِنبر ز نام و خویِ سکّین و تکین!
مِنبری کآلوده گشت از پایِ مروان و یزید
حقِّ صادق کی شناسد وانِ زَینُ العابدین؟!
مرتضی و آلِ او با ما چه کردند از جفا؟!
یا چه خِلعت یافتیم از معتصم یا مستعین؟!
کان همه مقتول و مسموماند و مجروح از جهان،
وین همه میمون و منصورند امیرُ الفاسقین!
ای کسایی! هیچ مَندیش از نَواصِب وز عَدو،
تا چنین گویی مَناقِب، دل چرا داری حزین؟!