ای کبک خوشخرام کجا میروی بایست + حکایتی از کلیله و دمنه
ای کبک خوشخرام کجا میروی بایست
غرّه مشو که گربهی زاهد نماز کرد!
زاغ گفت: کبکانجیری با من همسایگی داشت و میان ما بحکم مجاورت قواعد مصادقت مؤکّد گشته بود. در این میان او را غیبتی افتاد و دراز کشید. گمان بردم که هلاک شد. و پس از مدت دراز خرگوش بیامد و در مسکن او قرار گرفت و من در آن مخاصمتی نپیوستمی. یکچندی بگذشت، کبکانجیر باز رسید. چون خرگوش را در خانه خویش دید رنجور شد و گفت: جای بپرداز که ازان منست، خرگوش جواب داد که من صاحب قبضام. اگر حقی داری ثابت کن. گفت: جای ازان منست و حجتها دارم. گفت: لابُدَّ حَکَمی عدل باید که سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضایِ انصاف کارِ دعوی بهآخِر رسانَد. کبکانجیر گفت که در این نزدیکی بر لب آب گربهایست مُتَعَبِّد، روز روزه دارد و شب نماز کند؛ هرگز خونی نریزد و ایذای حیوانی جایز نشمرد. و افطار او بر آب و گیا، مقصور میباشد. قاضی ازو عادلتر نخواهیم یافت. نزدیک او رویم تا کار ما فَصل کند. هر دو بدان راضی گشتند و من برای نظاره بر اثرِ ایشان برفتم تا گربهی روزهدار را ببینم و انصاف او در این حکم مشاهدت کنم. چندانکه صائمُ الدَّهر چشم بریشان فگند بر دو پای راست بیستاد و روی به محراب آوَرد، و خرگوش نیک ازان شگفت نمود. و توقف کردند تا از نماز فارغ شد. تحیّت بهتواضع بگفتند و در خواست که میان ایشان حَکَم باشد و خصومتِ خانه، بر قضیّتِ مَعدِلَت به پایان رساند. فرمود که صورت حال بازگویید. چون بشنود گفت: پیری در من اثر کردهست و حواس خلل شایع پذیرفته و گردش چرخ و حوادث دهر را این پیشه است؛ جوان را پیر میگرداند و پیر را ناچیز میکند.
کَذاکَ اللّیالی و أحداثُها
یُجَدِّدنَ لِلمَرءِ حالاً فَحالا
و الدَّهرُ لا یَبقَی عَلَی حَدَثانِهِ
جَونُ السَّراةِ لَهُ جَدائِدُ أربَعُ
نزدیکتر آیید و سخن بلندتر گویید. پیشتر رفتند و ذکرِ دعوی تازه گردانید. گفت: واقف شدم، و پیش از آنکه روی به حُکم آرم شما را نصیحتی خواهم کرد؛ اگر بهگوشِدل شنوید ثمرات آن در دین و دنیا قُرَّتِ عَینِ شما گردد، و اگر بر وجه دیگر حمل افتد من باری بهنزدیکِ دیانت و مروّتِ خویش معذور باشم؛ فَقَد أعذَرَ مَن أنذَرَ. صواب آنست که هر دو تن حقطلباید، که صاحبِ حق را مظفر باید شمرد اگر چه حکم به خلاف هوای او نفاذ یابد؛ و طالبِ باطل را مخذول پنداشت اگر چه حکم بر وفقِ مرادِ او رود؛ إنَّ الباطِلَ کانَ زَهوقاً. و اهل دنیا را از متاع و مال و دوستانِ این جهان هیچّیز مِلک نگردد مگر کردار نیک که برای آخرت مُدَّخَر گردانند. و عاقل باید که نَهمَت در کسبِ حُطامِ فانی نبندد، و همت بر طلبِ خیرِ باقی مقصور دارد، و عمر و جاهِ گیتی را به محلِّ ابرِ تابستان و نُزهتِ گلستان، بی ثبات و دوام شمرد.
کلبهای کاندرو نخواهی ماند
سالِ عمرت چه ده چه صد چه هزار
فَإذا النَّعیمُ و کُلُّ ما یُلهَی بِهِ
یَوماً یَصیرُ إلَی بِلیً و نَفادِ
و منزلتِ مال را در دل، از درجتِ سنگریزه نَگذَرانَد، که اگر خرج کند بهآخر رسد و اگر ذخیرت سازد میان آن و سنگ و سفال تفاوتی نمانَد، و صحبت زنان را چون مار افعی پندارد که ازو هیچ ایمن نتوان بود و بر وفای او کیسهای نتوان دوخت، و خاص و عام و دور و نزدیکِ عالمیان را چون نفسِ عزیزِ خود شناسد و هرچه در باب خویش نپسندد در حق دیگران نپیوندد. از این نَمَط، دَمدَمَه و افسون بریشان میدمید تا با او إلف گرفتند و آمِن و فارغ بیتَحرُّز و تَصوُّن پیشتر رفتند. بهیکحمله هر دو را بگرفت و بکشت. نتیجهی زهد و اثر صلاحِ روزهدار، چون دِخلِهی خبیث و طبع مکّار داشت، بر این جمله ظاهر گشت.