خسرو پرویز و ویرانی ری

خسرو پرویز هنگام می‌گساری، جامی به دست می‌گیرد که روی آن یادی از «بهرام چوبینه» است (بهرام سردارِ خسرو بود؛ بعدها بر او شورید و او را شکست داد و مدتی هم تاج بر سر گذاشت... سرانجام خسرو با کمک امپراطوری روم شرقی او را شکست داد و در «چین» ترور کرد و خواهرش گردویه/گردیه را به زنی گرفت). خسرو از یادکردی که از بهرام روی جامِ می، می‌بیند چنان برآشفته و خشمگین می‌شود که می‌خواهد شهر «ری» را با خاک یکسان کند؛ وزیرش، بهمن، به او می‌گوید این کار درستی نیست و نه خدا خوشش می‌آید و نه مردم! [در اصل: باعث بدنامی شاه خواهد بود که او به دست خودش شهری از شهرهای مملکت را ویران کند و مردمش را نابود سازد].

خسرو پرویز این حرف را می‌پسندد و تصمیم می‌گیرد ری و اهل‌اش را به دست کسی دیگر جز خودش، ویران و هلاک و آواره کند! پس دستور می‌دهد مردی دروغ‌گو و سفله و پیمان‌شکن و منتقدکُش را حاکم ری کنند. آن سفله‌مرد، حکم می‌کند تا «ناودان»‌ها و «گربه»‌های ری را از میان بردارند! موش‌ها زیاد می‌شوند و باران، سقف خانه‌ها را پایین می‌آورد و شهر رو به نابودی می‌رود...

تمامی این داستان را در شاهنامه (خالقی مطلق ج 8 ابیات 3068 به بعد؛ مسکو ج 9 ابیات 3080 به بعد) بخوانید. 

ابیاتی از همین داستان:

 

چنین گفت کاکنون برِ بومِ ری

بکوبند پیلانِ جنگی به پی

همه مردم از شهر بیرون کنند

همه ری به پی، دشتِ هامون کنند

 

گرانمایه دستور، با شهریار

چنین گفت: کای از کیان یادگار

نگه کن که شهری بزرگ‌ست ری

نشاید که کوبند پیلان به پی

که یزدان بدان کار همداستان

نباشد؛ نه هم بر زمین، راستان

 

به دستور گفت آن زمان شهریار

که بد گوهری بایدم بی‌کیار

که یک چند باشد به ری مرزبان

یکی مردِ بی دانشِ بدزبان

 

بدو گفت بهمن که گر شهریار

بگوید نشانِ چنین نابکار،

بجوییم و این را به‌جای آوریم

نباید که بی‌رهنمای آوریم

 

چنین گفت خسرو که: بسیارگوی،

نژنداختری بایدم سرخ‌موی...

همان بددل و سفله و بی‌فروغ

سرش پر ز کین و زبان پر دروغ...

 

ببردند ازین گونه مردی بَرَش

بخندید ازو کشور و لشکرش

بدو گفت خسرو: ز کردار بد،

چه داری بیاد و ز گفتار بد؟

 

چنین داد پاسخ که از کار بد

نیاسایم و نیست با من خرد!

سخن هرچ گویم دگرگون کنم!

تن و جان پرسنده پُر خون کنم،

سرِ مایه‌ی من دروغ‌ست و بس!

سوی راستی نیستم دسترس...

 

چو آمد به ری مرد ناتندرست

دل و دیده از شرم یزدان بشست!

بفرمود: تا ناودان‌ها ز بام،

بکَندَند و او شد بدان شادکام!

وُ زان پس همه گربکان را بکشت!

دل کدخدایان ازو شد درشت،

به هرسو همی‌رفت با رهنمای

منادی‌گری پیش او بر، به‌پای،

همی‌گفت: گر ناودانی به جای،

ببینم وُ گر گربه‌یی در سرای،

بران بوم و رُست آتش اندر زنم

ز برشان همی سنگ بر سر زنم!

همی‌جست جایی که بُد یک درم

خداوندِ او را فگندی به غم

 

همه خانه از موش بگذاشتند

دل از بومِ آباد برداشتند

چو باران بُدی، ناودانی نبود

به شهر اندرون، پاسبانی نبود

 

از آن زشتِ بد کامه‌ی شوم‌پی

که آمد ز درگاه خسرو به ری

شد آن شهر آباد یکسر خراب

به سر بر، همی‌تافتی آفتاب

همه شهر یکسر پر از داغ و درد

کس اندر جهان یادِ ایشان نکرد...

 

 

 

اسکندر از سکّه افتاد

 

اسکندر از سکّه افتاد و

سِرِّ زیرِ کلاه را نگفت

                 نی‌لبکِ چوپان

 

نه پاییز دست از خون‌ریزی بر می‌دارد

نه رفتگر از به آتش کشیدنِ برگ‌ و

نه شاعر از چاق‌کردنِ واژه‌ها...

 

مزه‌ی تلخِ این باران

بددهنم کرده‌ست!

 

 گذرانه ها

حال و هوای نقد

 

حال و هوای نقد یعنی حال و هوای چالش! و این چیزی است که قومِ آریایی، انگار از ازل بر نمی‌تابیده است! کی‌خسرو، فرد بی‌هویت و نالایقی (لهراسپ) را جانشین خودش می‌کند؛ ایرانیان (در اصل، درباریان) اعتراض می‌کنند از جمله، زال زر:

از آن انجمن زال بر پای خاست

بگفت آن‌چه بودش به دل رایِ راست...

به ایران چو آمد به نزد زرسپ

فرومایه‌یی دیدمش با یک اسپ...

نژادش ندانم، ندیدم هنر

از این‌گونه نشنیده‌ام تاجور...

اما کی‌خسرو (به قول یکی از اساتید عظام، با استدلالی ساده*) می‌گوید او از تخمه‌ی هوشنگ است:

نبیره‌ی جهان‌دار هوشنگ هست

خردمند و بینادل و پاک‌دست...!

و زال، بی‌درنگ خاک در دهان خودش می‌ریزد که چرا «انتقاد» کرده است و فریاد می‌زند که لهراسپ، شاه است:

چو بشنید زال این سخن‌های پاک

بیازید انگشت و بر زد به خاک

بیالود لب را به خاک سیاه

به آواز، لهراسپ را خواند شاه!

 حالا بگذریم که عمده انتقاد و اعتراض زال هم «نژادی» و «قومیتی» و «مالی» است (البته به بی‌هنری = بی‌لیاقتی لهراسپ هم معترض است).

*.  شاهِ نامه‌ها؛ ص 45.

 

وصایای اردشیر (دین‌بازی)

 

 

بحثِ رابطه‌ی دین و حکومت/سیاست، سابقه‌ی تاریخیِ کمی ندارد.... یک گونه‌ی قابل تأمل از این رابطه در ایرانِ دوره‌ی ساسانی، وصایای اردشیر است. اردشیر بابکان (بنیان‌گذار ساسانیان) وقتی مرگ خود را نزدیک می‌بیند؛ برای فرزند و جانشین‌اش (شاپور) به‌اصطلاح «وصیت»هایی می‌کند. از جمله‌ی این وصایا، نیازِ دین و حکومت به هم‌دیگر و رابطه‌ی تنگاتنگ آن‌ها با یک‌دیگر است (رابطه‌ی تار و پودی).... سرآخر هم می‌گوید: اگر دین‌داران از پادشاهِ دادگر [= پادشاهِ مجریِ اوامرِ دینی: «که چون بنگری مغز دادست دین»] متنفر باشند «پارسا» نیستند و اگر مردم [به علتِ قتل‌عام‌های نژادی و دینی و مذهبیِ شاه] از او خوش‌شان نیامد و شروع به اعتراض و بدگویی کردند، «دین‌دار» نیستند:

چو دین‌دار کین دارد از پادشا

مخوان تا توانی ورا پارسا

هرآن‌کس که بر دادگرشهریار

گشاید زبان، مردِ دینش مدار

 خلاصه که بعد از کشتارهای فراوانِ مذهبی و نژادی (جهان راست کردم به شمشیرِ داد / نگه داشتم ارجِ مردِ نژاد!) در آخر عمر به قول عبید، عابد و زاهد و مسلمانا! شیوه‌ی این «دین‌بازی» را به پسرش هم یاد می‌دهد! «فَإِنَّ هذا الدّينَ قَد کانَ أَسيراً فی أَيدِی الأَشرارِ يُعمَلُ فيهِ بِالهَوی و تُطلَبُ بِهِ الدُّنيا» / نهج البلاغه؛ نامه به مالک اشتر.

 بخشی از این ابیاتِ «آموزنده» را بخوانیم:

 چو سال اندر آمد به هفتادوهشت

جهاندارِ بیدار، بیمار گشت

 

بدانست که‌آمد به نزدیک، مرگ

همی زردخواهدشدن سبزبرگ

 

بفرمود تا رفت شاپور، پیش

ورا پندها داد ز اندازه بیش

 

بدو گفت: این عهدِ من یاد دار

همه گفتِ بدگوی را باد دار ....

 

نگهدارِ تن باش و آنِ خرد

چو خواهی که روزت به بَد نگذرد

 

[چو بر دین کند شهریار آفرین

برادر شود شهریاریّ و دین]

 

نه بی‌تختِ شاهی‌ست، دینی به پای

نه بی‌دین، بوَد شهریاری به جای

 

دو بُن‌تاره: یک در دگر بافته

برآورده، پیشِ خِرَدیافته

 

نه از پادشا، بی‌نیازست دین

نه بی‌دین بوَد شاه را آفرین

 

چنین، پاسبانانِ یک‌دیگرند

تو گویی که در زیرِ یک چادرند

 

نه آن زین، نه این زان بود بی‌نیاز

دو انباز دیدیم‌شان نیک‌ساز

 

چو باشد خداوندِ رای و خرد؛

دو گیتی، همی مردِ دینی بَرَد

 

چو دین را بود پادشا پاسبان

تو این هر دو را، جز برادر مخوان

 

چو دین‌دار، کین دارد از پادشا

نگر! تا نخوانی ورا پارسا!

 

هرآن‌کس که بر دادگرشهریار

گشاید زبان، مردِ دینش مدار

 

چه گفت آن سخن‌گویِ با آفرین

که چون بنگری، مغزِ دادست دین....

شاهنامه، خالقی مطلق ـ امیدسالار، ج 6، پادشاهی اردشیر...: ابیات 538 به بعد. (چاپ مسکو؛ ج 7، پادشاهی اردشیر: ابیات 444 به بعد).

 

ای کبک خوش‌خرام کجا می‌روی بایست + حکایتی از کلیله و دمنه

 

ای کبک خوش‌خرام کجا می‌روی بایست

غرّه مشو که گربه‌ی زاهد نماز کرد!

 

زاغ گفت: کبک‌انجیری با من همسایگی داشت و میان ما بحکم مجاورت قواعد مصادقت مؤکّد گشته بود. در این میان او را غیبتی افتاد و دراز کشید. گمان بردم که هلاک شد. و پس از مدت دراز خرگوش بیامد و در مسکن او قرار گرفت و من در آن مخاصمتی نپیوستمی. یک‌چندی بگذشت، کبک‌انجیر باز رسید. چون خرگوش را در خانه خویش دید رنجور شد و گفت: جای بپرداز که ازان من‌ست، خرگوش جواب داد که من صاحب قبض‌ام. اگر حقی داری ثابت کن. گفت: جای ازان من‌ست و حجت‌ها دارم. گفت: لابُدَّ حَکَمی عدل باید که سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضایِ انصاف کارِ دعوی به‌آخِر رسانَد. کبک‌انجیر گفت که در این نزدیکی بر لب آب گربه‌ای‌ست مُتَعَبِّد، روز روزه دارد و شب نماز کند؛ هرگز خونی نریزد و ایذای حیوانی جایز نشمرد. و افطار او بر آب و گیا، مقصور می‌باشد. قاضی ازو عادل‌تر نخواهیم یافت. نزدیک او رویم تا کار ما فَصل کند. هر دو بدان راضی گشتند و من برای نظاره بر اثرِ ایشان برفتم تا گربه‌ی روزه‌دار را ببینم و انصاف او در این حکم مشاهدت کنم. چندان‌که صائمُ الدَّهر چشم بریشان فگند بر دو پای راست بیستاد و روی به محراب آوَرد، و خرگوش نیک ازان شگفت نمود. و توقف کردند تا از نماز فارغ شد. تحیّت به‌تواضع بگفتند و در خواست که میان ایشان حَکَم باشد و خصومتِ خانه، بر قضیّتِ مَعدِلَت به پایان رساند. فرمود که صورت حال بازگویید. چون بشنود گفت: پیری در من اثر کرده‌ست و حواس خلل شایع پذیرفته و گردش چرخ و حوادث دهر را این پیشه است؛ جوان را پیر می‌گرداند و پیر را ناچیز می‌کند.

کَذاکَ اللّیالی و أحداثُها

یُجَدِّدنَ لِلمَرءِ حالاً فَحالا

و الدَّهرُ لا یَبقَی عَلَی حَدَثانِهِ

جَونُ السَّراةِ لَهُ جَدائِدُ أربَعُ

نزدیک‌تر آیید و سخن بلندتر گویید. پیش‌تر رفتند و ذکرِ دعوی تازه گردانید. گفت: واقف شدم، و پیش از آن‌که روی به حُکم آرم شما را نصیحتی خواهم کرد؛ اگر به‌گوشِ‌دل شنوید ثمرات آن در دین و دنیا قُرَّتِ عَینِ شما گردد، و اگر بر وجه دیگر حمل افتد من باری به‌نزدیکِ دیانت و مروّتِ خویش معذور باشم؛ فَقَد أعذَرَ مَن أنذَرَ. صواب آن‌ست که هر دو تن حق‌طلب‌اید، که صاحبِ حق را مظفر باید شمرد اگر چه حکم به خلاف هوای او نفاذ یابد؛ و طالبِ باطل را مخذول پنداشت اگر چه حکم بر وفقِ مرادِ او رود؛ إنَّ الباطِلَ کانَ زَهوقاً. و اهل دنیا را از متاع و مال و دوستانِ این جهان هیچّیز مِلک نگردد مگر کردار نیک که برای آخرت مُدَّخَر گردانند. و عاقل باید که نَهمَت در کسبِ حُطامِ فانی نبندد، و همت بر طلبِ خیرِ باقی مقصور دارد، و عمر و جاهِ گیتی را به محلِّ ابرِ تابستان و نُزهتِ گلستان، بی ثبات و دوام شمرد.

کلبه‌ای کاندرو نخواهی ماند

سالِ عمرت چه ده چه صد چه هزار

فَإذا النَّعیمُ و کُلُّ ما یُلهَی بِهِ

یَوماً یَصیرُ إلَی بِلیً و نَفادِ

و منزلتِ مال را در دل، از درجتِ سنگ‌ریزه نَگذَرانَد، که اگر خرج کند به‌آخر رسد و اگر ذخیرت سازد میان آن و سنگ و سفال تفاوتی نمانَد، و صحبت زنان را چون مار افعی پندارد که ازو هیچ ایمن نتوان بود و بر وفای او کیسه‌ای نتوان دوخت، و خاص و عام و دور و نزدیکِ عالمیان را چون نفسِ عزیزِ خود شناسد و هرچه در باب خویش نپسندد در حق دیگران نپیوندد. از این نَمَط، دَمدَمَه و افسون بریشان می‌دمید تا با او إلف گرفتند و آمِن و فارغ بی‌تَحرُّز و تَصوُّن پیش‌تر رفتند. به‌یک‌حمله هر دو را بگرفت و بکشت. نتیجه‌ی زهد و اثر صلاحِ روزه‌دار، چون دِخلِه‌ی خبیث و طبع مکّار داشت، بر این جمله ظاهر گشت.

 

در گوشیِ کوچک من

 

در گوشیِ کوچکِ من

شماره‌یی‌ست که فکر می‌کند

شب

فقط یک نام شاعرانه‌ست

                     که خواب ندارد

موهای عروسکی

که صدای خنده در می‌آورَد

غذا نمی‌خورَد و

پوست‌اش

مثلِ برفِ شادی خشک است

 

خیال می‌کند

هیچ رستمی کابوس نمی‌بیند و

هیچ اژدهایی

تابِ بریدنِ خورشید را ندارد

 

در گوشیِ کوچکِ من

شماره‌یی‌ست که شعر را دوست ندارد

و باور دارد

همه‌ی شاعران

مردانی‌اند که فحش‌های زنانه می‌دهند

و نمی‌دانند

از لباس‌های کاغذین

چه بمب‌های عارفانه‌یی در می‌آید و

خرجِ چنارهای عباسعلی می‌شود

 

در گوشیِ کوچکِ من

شماره‌یی‌ست

که هر روز

خودش را

بار می‌گذارد...

 

20/11/1396

 

9 روز قبل از خودکشی صادق هدایت (خاطره)

ـ «معقول آن وقت‌ها کسی از وجودم خبر نداشت. کی هستم؟ چه کار می‌کنم؟ به کجا می‌روم؟ از کجا می‌آیم؟ از معلوماتم به‌زور پنجاه‌تا صدتا و فوقش دویست نسخه چاپ می‌کردم؛ بیش‌ترش روی دستم می‌ماند؛ گاهی به دوست و آشنا حُقنه می‌کردم! خوانده و نخوانده، طبق معمول، حرفش را هم باهام نمی‌زدند! اصلاً کسی خبر نداشت که چه معلوماتی صادر می‌کنم، چه مجهولاتی را دفع می‌کنم! ولی حالا شده‌ام گاو پیشانی سپید! شهره‌ی آفاق! تمام اعمالم و حرکاتم ثبت و ضبط می‌شود! فلانی چه می‌خورد؟ کجا می‌رود؟ با کی حرف می‌زند؟ درآمدش چیست؟ اهل چه فسق و فجوری است؟ وحشتناک است!

ـ چرا؟

ـ زکی سه...! برای این‌که تو رادیوی بی‌بی‌سی برایم لقمه گرفته‌اند و حرفم را زده‌اند!

ـ کی؟

ـ همین دوست و آشناهایی‌که در لندن نشسته‌اند... تو بحبوحه‌ی جنگ... آقای مینوی... آقای فرزاد... اول مینوی، بعد فرزاد! تو مخ لندن بست نشسته‌اند... معنی همکاری با انگلیس را هم خوب می‌دانند و تازه سه‌قورت‌ونیم‌شان هم باقی است! آن‌وقت‌ها مینوی سنگ هیتلر را به سینه می‌زد... وقیحانه مجیز گوبلز را می‌گفت... حالا جیره‌خوار چرچیل شده است! چه‌طور توجیه بکنند که چرا تو گه غلتیده‌اند؟ پس چه‌کار بکنند؟ خودشان که می‌دانند ازشان کار نابه‌جا می‌خواهند! برو مجله ی «روزگار نو» را بخوان می‌بینی... آقایان تو این هیرو ویر... تو این دنیای پر زدو خورد... علم‌و منطقِ کارشان شده که ملت‌شان را دعوت بکنند دوباره درویش بشوند... صوفی بشوند... غصه‌خوری هم می‌کنند: افسوس که ایرانی‌ها دارند از عرفان دور می‌شوند! زکی... باید گه خودشان را قاشق‌قاشق تو حلق خودشان ریخت که قرقره بکنند! باید برای هر کدام‌شان یک شیشه از آب جوی خیابان استانبول فرستاد که تا هر وقت به یاد عنعناتِ ملّی آب‌غوره گرفتند درش را باز کنند و یک نفسِ عمیق بکشند تا حال‌شان جا بیاید!

تازه همه‌ی این‌ها به من چه مربوط؟ چرا مرا ول نمی‌کنند؟! لابد ارباب‌شان به خودش گفته ـ سرِ عمر خطاب! ـ این‌ها که چیزی بارشان نیست: یکی نشسته برای صدمین‌بار نسخه‌ی خطی دیوان حافظ را چرک‌نویس و پاک‌نویس می‌کند و آن یکی هم که متخصصِ ...لیسی و گنده‌گوزی است! پس باید فکری کرد! چه باید کرد؟! شامورتی بازی! باید یک موجود تازه‌یی از توی قوطیِ جن‌گیرها درآورد تا عالم و آدم انگشت‌به‌دهان بمانند! آن موجود کیست؟ بنده! نویسنده‌ی گمنام قرن!

نشستند و نقشه کشیدند: چه‌طور است فلانی را مشهور کنیم و بگوییم که این هم‌پالکیِ ما چنین‌وچنان است... چه‌طور است بگوییم که ما دارودسته‌ی انتلکتوئل‌های مترقی هستیم! از تقی‌زاده و اقبال و دشتی هم جوان‌تریم! آتیه داریم... حزب نداریم... خودمان حزبیم... از حزب هم مهم‌تر... انتلکتوئل... زکی... گه‌تلکتوئل...! آن‌وقت این موجود را جلو بیندازیم... باد تو آستین‌اش می‌کنیم... سازودهل می‌زنیم... همین‌که سرشناس شد، دوره‌اش می‌کنیم و از قِبَل‌اش نان می‌خوریم! مگر نه‌این‌که فلانی هالوست؟! او که از زدوبندهای ما سر در نمی‌آورد... پس چرا که نه؟!

آمدند و سخن‌پراکنی کردند و معلومات نیمه‌مخفیِ مرا سر زبان‌ها انداختند... معلوماتِ نخوانده را که فقط رادیوی لندن از وجودشان خبر داشت!

موضوع جالب دیگر این‌که همه‌ی وطن‌پرست‌های دست چپ و دست راستی و به‌خصوص چپی‌ها، معلوم شد که گوش‌شان به رادیوی لندن است! چرا که از همان فردای این سخن‌پراکنی، قدونیم‌قد همه جلوم عشوه آمدند و نگاه پر افتخار و اسرار آمیز بهم انداختند...!

منی که جلزو ولز می‌زدم «رمضانی» معلوماتم را پشت شیشه‌ی دکانش بگذارد، یک‌شبه شدم نویسنده‌ی شهیر... مشهور آفاق! این موجودات شنیده بودند و می‌دانستند که تو این خلادانی جانم به لبم آمده... نه پول... نه آزادی... و نه راه فرار... پیشنهاد کردند که بروم هم‌پالکی‌شان بشوم در لندن... دعوت‌نامه فرستادند... بیا با ما بیعت کن... تو مجله کار کن... برای بی‌بی‌سی مقاله بنویس و جرینگ‌جرینگ لیره بگیر و معلق بزن... حوری و غلمان مثل پنجه‌ی آفتاب تو خیابان ریخته... همه از سروکول‌ات بالا می‌روند... دیگر چه از این بهتر؟! ... زکی! مرده‌شور...! انگاری که من دودِ چراغ خورده‌ام برای مداحی چشم‌و ابروی امپراطوری انگلیس!

ـ به‌هر حال که از زندگیِ این‌جا بهتر است...

سرش را بالا انداخت:

ـ نه! نه آن‌جا جای من است و نه این‌جا!

مدتی خاموش ماندیم؛ صحبتِ جدیِ او به اوج رسیده بود و باید طبق معمول، این حالت منقبض را به‌هم بزند:

ـ داریم و نداریم یک چس میهن داریم؛ شاعر گفته:

میهنی داریم مانند خلا

ما در آن همچون حسین در کربلا

این هم شعر! دیگر چه می‌خواهید دوست عزیز؟! با ما که دشمن نیستی؟!

لبخند زدم. رسیده بودیم جلو درِ میخانه‌ی «لا ماسکوت» La Mascote با این جمله‌ی آخری ملتفت شدم که باید خداحافظی کنم و او را تنها بگذارم. لا ماسکوت در خیابان فردوسی بود، روبه‌روی کتاب‌فروشی فرانسوی «سیگما». کتاب‌فروشی‌یی که دو زن ارمنیِ سیبیلو آن‌را دایر کرده بودند؛ ولی غروب بود و نمی‌توانستم به آن‌جا پناه ببرم؛ فقط رفتم جلو ویترین آن و مدتی کتاب‌ها را نگاه کردم اما حواسم پیش حرف‌های هدایت بود».

 

آن‌چه صادق هدایت به من گفت / م. ف. فرزانه

اول آوریل 1951.

پ. ن.: بعضی از جملات ناهنجار را باید حذف می کردم که (به‌جز یک کلمه) نکردم!

 

بهار

سالی سه ماه

قهرمان قصه‌هاست

 

بهاری که بودنش

            پاسخ فرشته‌هاست!

سربالا

 

سربالا می‌رود

             هر روز

                   آبِ دریاها...

 

لاک‌پشت

دهان‌اش را باز کرد و

هیچ قورباغه‌یی دیگر

                          ابوعطا

                                 نخواند!

 

از مجموعه ی: «گذرانه ها»

تاریخ...

تاریخ...

 

تاریخ را از سرِ گشادش هجی می‌کنند

بیگ‌بنگ را چه غمِ موجودات فضایی؟!

 

آخرالزمان از همین تنور

فواره زد

درست وقتی دکتر نوح بن نصر

سوارِ کشتیِ خاورمیانه

مسیحِ مصلوب را برد

تا خونِ تمامِ بی‌سروسامانی‌ها

تاجِ سرِ استاد محمود غزنوی باشد!

 

وحدتِ وجودی دارد دنیا که مپرس!

شام

یک دلِ سیر آدم می‌خورند

با دسرِ یمنی و سالادِ میانماری و

صبوح

می‌روند سرِ خانه‌ی اوّل‌شان

عاشقانه #سیفون را می‌کشند!

فرقی هم نمی‌کند

ویلیامز

سرش را زمین گذاشته باشد یا ترامپ

من‌بوکرِ قرن

برای #پورن_امریکایی

اهدا می‌شود به حکیم چنگیز لاندنی!

 

عجب صحنه‌ی پَرنگی  

#زومبای دلار

با چیپسِ ملخ‌هایِ جلِس!  

خودش اسلوبِ حکیمانه‌یی می‌طلبد

دودر‌کردنِ حشراتِ نژاده!

 

وسط این سوسپانسِ پندارخیز

چه دل‌دلی می‌کند همایون!

 

مولاژهای دو قطبی

اساریرِ وجه‌شان متابولیسمِ دیگری دارد

مثل دورانِ بارداریِ بیانسه

یا چلنجِ دنا وایت و رودی رازی

با ویارِ N آمپریِ #همه_چیز_حق_ماست

حتی حقِ فراغتِ شما همجنس عزیز!

 

پرسمانِ فراخی بود

اندیکاسیونِ شاعر

خدا کند به‌جای عملِ باز

لب‌دوخت‌اش نکنند

پراکسی‌های سوزنی سمرقندی!

 

عمویادگار!

پوپولی که اوجِ صداش

آلونکِ مزخرفی ست

مهروموم‌شده‌تاصندوقِ‌بعدی

یادش نمی‌ماند

ابوالچپِ اصفهانی

ماهِ عسل

در راست‌پنچگاه تَرکیز کرده

یا هتل‌درویشیِ «ممحطن»؟!

 

امروز پیاده‌روی در قالبِ غزل نمی‌چسبد!

 

حق التملّقِ این معر را هم

یکجا به حساب تو ریختیم

بی‌ریخت!

به جای دماغ

دستِ‌صاحب‌مرده‌ات را کوتاه می‌کردی!

ای...

دماغ هم دماغ‌های قدیم!

دیوِ خشکسالی که تنوره می‌کشید

از خجالت قد می‌کشیدند

نه مثلِ پنبه‌های ابن الوقت

تنی به آب بزنند و

آب بروند!

 

کجای این آسمانِ گِرد

گَردخیز ست

وقتی فوتون‌های خوبِ خدا روی زمین

لنگ‌هاشان پرانتزی شده ست

و هر چه فوت می‌کنند

ارواح‌شان را باد نمی‌برد؟!

 

راستی پروفسور!

راشیتیسم را با آبلیموتراپی سِرو می‌کنند

یا دوگانه‌ی ذره ـ موج؟!

 

«با زبردستان سخن‌گفتن نشاید جز به لین»

«با زبردستان سخن‌گفتن نشاید جز به لین»

درست و نادرست‌اش را نمی‌دانم اما به‌تجربه دیده‌ام  و در تاریخ خوانده‌ام:

هیچ ادیب و هنرمندی را نمی‌شناسم که وارد سیاست شده باشد و توسط سیاست‌بازها «مصادره» نشده باشد! شاید «از روی مسلمانی و مرحمت و مهربانی»یی باشد که طایفه‌ی هنرمندان بدان متعهدند! یا شاید «مصلحت»هایی که مجبورند به علت آسیب‌پذیربودن‌شان «اختیار» کنند!

آوردن نمونه از امروزیان «دعوا»برانگیز است کافی است به مستندهای بی‌بی‌سی مراجعه کنید؛ یا یک‌راست سیری در آفاق و انفس آثار شعرا و هنرمندان «سیاست‌مال»شده‌ی معاصر بیندازید. شاید اما بی‌دردسرتر، نمونه‌آوردن از گذشتگان باشد؛ بزرگان هنری و ادبی‌مان را بنگرید؛ به آن مداحان مزدبگیر و مستخدمان رسمی دربار همانند رودکی و عنصری و ملک‌الشعراهای شناسنامه‌دار کاری ندارم؛ به همین حضرت شیخ اجل رحمه‌الله بنگرید: شیخ  «مصلح»الدین سعدی شیرازی بزرگ خاندان شعرا. ببینید در قتل خلیفه‌ی سفاک عباسی به دست هلاکوخان ـ خونریزی دیگر از همان جنس ـ چه داد سخنی داده و چه اشکی ریخته و گرفته است:

آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین

بر زوال ملک مستعصم امیر المؤمنین

ای محمد! (ص) گر قیامت می‌برآری سر ز خاک

سربرآور وین قیامت در میان خلق بین!

نازنینان حرم را خون حلق/خلقی بی‌دریغ

زآستان بگذشت و ما را خون چشم از آستین...

نوحه لایق نیست بر خاک شهیدان زان‌که هست

کم‌ترین دولت از ایشان را بهشت برترین

لیکن از روی مسلمانی و کوی مرحمت/معرفت

مهربان را دل بسوزد بر فراق نازنین...

مصلحت بود، اختیار رای روشن‌بین او [بوبکر سعد]

با زبردستان سخن‌گفتن نشاید جز به لین!

هر چند واضح نمی‌گوید که «اختیار رأی روشن‌بین» ابوبکر سعد چه بوده است؛ اما به قرینه‌هایی می‌توان دریافت که جناب حاکم از شیخِ شاعر چه می‌خواسته است و نیز می‌توان حدس زد که شیخ بزرگوار چه‌اندازه با محتوایی که سروده همدل و درپیوند بوده است! تازه این «سعدی» است با همه‌ی هیبت و حشمتی که داشته و به قول استاد مظاهر مصفا، جوری با اهل قدرت حرف می‌زده که ما با نوکرمان جرأت نمی‌کنیم!

حال ضعفای این طائفه که پیداست چگونه باید باشد!

معشوق که ناتو بشود کار تمام ست

بد نیست اگر درد تو هی دایره باشد

یعنی به همین وزن و همین نایره باشد!

چون شعر کلاسیک دو پاره: چپی و راست

این مؤمن چشمان من آن کافره باشد!

استیج سه ضلعی بشود عشق غزل‌هات

هم مادح و هم قاری و هم پاتره باشد!

روزی دو سبد بوسه‌ی مخدوشِ سیاسی

محصولِ وصالِ هلو و شاتره باشد!

دیروز نگفتی «چه قشنگ‌ست ولیعصر

انگار که تهران همه‌اش ساحره باشد؟!

«من یوسُف‌ام و ماهِ عسل کلبه‌ی احزان

بی‌خود که زلیخا نظرش قاهره باشد؟!

«عیب‌ست سجلِّ همه فرزندان، شاعر!

از یک کانال آبکی‌یی صادره باشد»؟!

امروز تِرِند ست و به دنیای مجازی

پشت سر هم از لب تو خاطره باشد!

معشوق که ناتو بشود کار تمام‌ست

آغاز قیامت همه از ساهره باشد!

چون گشنه‌پرایدی بخورد بیست/سی استارت

برقِ موتورش خیط و سند ناسره باشد!

بی ایربگ ار ترمزِ نازی بزند قلب

سخت‌ست سلامت کمر و خاصره باشد!

شیری که هنوز از دَم یال‌اش بچکد خون

حیف‌ست که پالان سر آ...خره باشد!

نامه‌ی 28 نهج البلاغه + نامه‌ی معاویه به حضرت (همراه با ترجمه ی نامه)

 

 

بخشی از خطبه‌ 28 نهج البلاغه (کامل‌اش در ادامه‌ی همین متن) را در پاسخ به معاویه بنگرید:

وَ قُلْتَ إِنِّي كُنْتُ أُقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتَّى أُبَايِعَ، وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَ أَنْ

تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ، وَ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ يَكُنْ شَاكّاً فِي دِينِهِ وَ لَا

مُرْتَاباً بِيَقِينِهِ، وَ هَذِهِ حُجَّتِي إِلَى غَيْرِكَ قَصْدُهَا وَ لَكِنِّي أَطْلَقْتُ لَكَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنْ ذِكْرِهَا.

تو گفته‌اى که مرا همچون شترِ افسارزده‌اى مى‌کشيدند تا بيعت کنم؛ به خدا سوگند خواسته‌اى

مذمت کنى ولى (ناخودآگاه) مدح و ثنا گفته‌اى! و خواسته‌اى رسوا کنى ولى خودت رسوا شده‌اى!

اين امر براى يک مسلمان عيب نيست که مظلوم واقع شود مادام که در دين خود ترديد نداشته باشد

و در يقين خود شک نکند. اين دليل و حجت من است در برابر غير تو و من به همين مقدار که بيان آن

پيش آمد براى تو اشاره کردم. (ترجمه‌ی آیت الله مکارم شیرازی).

این بخشی از پاسخی است که حضرت علی علیه السلام به نامه‌ی معاویه داده است.

حال بخشی از نامه‌ی معاویه را (کامل‌اش در ادامه همین متن) بخوانید:

«و تلکأت فی بیعته حتی حملت إلیه قهراً تساق بخزائم الاقتسار کما یساق الفحل [الجمل]

المخشوش».

و [آن‌قدر] در بیعت او درنگ کردی و بازایستادی تا این‌که تو را با زور و مانند شتر مهارزده نزد او

کشاندند!

خَزَمَ البعیر: در پرّه‌ی بینیِ شتر حلقه (ساخته شده از مو) فرو کرد.

اقتسار: فشار و زور آوردن.

مخشوش: شتری که در استخوان بینی‌اش چوبی فرو کنند تا مطیع شود.

فحل: اسب نر. در شرح ابن ابی الحدید «فحل» آمده که مناسب سیاق عبارات نیست.

این قسمت از پاسخ حضرت را دوباره بنگرید:

وَ قُلْتَ إِنِّي كُنْتُ أُقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتَّى أُبَايِعَ،

و گفته‌یی: مرا همانند شتر (که برای مهارش چوبی در استخوان بینی‌اش فرو می‌کنند) کشان‌کشان

برای بیعت بردند!

وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ

به‌خدا قسم آمدی نکوهش کنی، مدح کردی! و خواستی رسوا کنی، رسوا شدی! [زیرا برای ابد در

تاریخ ثبت شد که علی به میل خود بیعت نکرد: وَ هَذِهِ حُجَّتِي إِلَى غَيْرِكَ قَصْدُهَا].

 

متن کامل نامه‌ی 28 نهج البلاغه:

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِي كِتَابُكَ تَذْكُرُ فِيهِ اصْطِفَاءَ اللَّهِ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله لِدِينِهِ وَ تَأْيِيدَهُ إِيَّاهُ لِمَنْ أَيَّدَهُ

مِنْ أَصْحَابِهِ؛ فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْكَ عَجَباً إِذْ طَفِقْتَ تُخْبِرُنَا بِبَلَاءِ اللَّهِ تَعَالَى عِنْدَنَا وَ نِعْمَتِهِ عَلَيْنَا فِي نَبِيِّنَا،

فَكُنْتَ فِي ذَلِكَ كَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ أَوْ دَاعِي مُسَدِّدِهِ إِلَى النِّضَالِ؛ وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِي

الْإِسْلَامِ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ، فَذَكَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَكَ كُلُّهُ وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ يَلْحَقْكَ ثَلْمُهُ؛ وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ

الْمَفْضُولَ وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ، وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ وَ التَّمْيِيزَ بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ وَ تَرْتِيبَ

دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِيفَ طَبَقَاتِهِمْ؟! هَيْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ لَيْسَ مِنْهَا وَ طَفِقَ يَحْكُمُ فِيهَا مَنْ عَلَيْهِ الْحُكْمُ لَهَا. أَ لَا

تَرْبَعُ أَيُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَى ظَلْعِكَ وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِكَ وَ تَتَأَخَّرُ حَيْثُ أَخَّرَكَ الْقَدَرُ؟ فَمَا عَلَيْكَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ وَ

لَا ظَفَرُ الظَّافِرِ؟ وَ إِنَّكَ [فَإِنَّكَ] لَذَهَّابٌ فِي التِّيهِ، رَوَّاغٌ عَنِ الْقَصْدِ. أَ لَا تَرَى غَيْرَ مُخْبِرٍ لَكَ وَ لَكِنْ بِنِعْمَةِ اللَّهِ

أُحَدِّثُ أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ، حَتَّى 

إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِيدُنَا قِيلَ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِسَبْعِينَ تَكْبِيرَةً عِنْدَ

صَلَاتِهِ عَلَيْهِ. أَ وَ لَا تَرَى أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَيْدِيهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ

بِوَاحِدِهِمْ قِيلَ الطَّيَّارُ فِي الْجَنَّةِ وَ ذُو الْجَنَاحَيْنِ؛ وَ لَوْ لَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَكَرَ ذَاكِرٌ

فَضَائِلَ جَمَّةً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِينَ؛ فَدَعْ عَنْكَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ؛ فَإِنَّا صَنَائِعُ

رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا. لَمْ يَمْنَعْنَا قَدِيمُ عِزِّنَا وَ لَا عَادِيُّ طَوْلِنَا عَلَى قَوْمِكَ أَنْ خَلَطْنَاكُمْ بِأَنْفُسِنَا

فَنَكَحْنَا وَ أَنْكَحْنَا فِعْلَ الْأَكْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاكَ، وَ أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ [كَذَلِكَ]، وَ مِنَّا النَّبِيُّ وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ وَ مِنَّا

أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْكُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ وَ مِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْكُمْ صِبْيَةُ النَّارِ وَ مِنَّا خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ

وَ مِنْكُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ فِي كَثِيرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَيْكُمْ؛ فَإِسْلَامُنَا [مَا] قَدْ سُمِعَ وَ جَاهِلِيَّتُنَا لَا تُدْفَعُ وَ كِتَابُ اللَّهِ

يَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا، وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى "وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ" وَ

قَوْلُهُ تَعَالَى "إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ"؛

فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَى بِالْقَرَابَةِ وَ تَارَةً أَوْلَى بِالطَّاعَةِ، وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَى الْأَنْصَارِ يَوْمَ السَّقِيفَةِ بِرَسُولِ

اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَلَجُوا عَلَيْهِمْ، فَإِنْ يَكُنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَكُمْ، وَ إِنْ يَكُنْ بِغَيْرِهِ فَالْأَنْصَارُ

عَلَى دَعْوَاهُمْ. وَ زَعَمْتَ أَنِّي لِكُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ وَ عَلَى كُلِّهِمْ بَغَيْتُ، فَإِنْ يَكُنْ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَلَيْسَتِ الْجِنَايَةُ

عَلَيْكَ فَيَكُونَ الْعُذْرُ إِلَيْكَ: "وَ تِلْكَ شَكَاةٌ ظَاهِرٌ عَنْكَ عَارُهَا". وَ قُلْتَ إِنِّي كُنْتُ أُقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ

الْمَخْشُوشُ حَتَّى أُبَايِعَ، وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ، وَ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ

مِنْ غَضَاضَةٍ فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ يَكُنْ شَاكّاً فِي دِينِهِ وَ لَا مُرْتَاباً بِيَقِينِهِ، وَ هَذِهِ حُجَّتِي إِلَى غَيْرِكَ

قَصْدُهَا وَ لَكِنِّي أَطْلَقْتُ لَكَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنْ ذِكْرِهَا. ثُمَّ ذَكَرْتَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِي وَ أَمْرِ عُثْمَانَ، فَلَكَ

أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِكَ مِنْهُ؛ فَأَيُّنَا كَانَ أَعْدَى لَهُ وَ أَهْدَى إِلَى مَقَاتِلِهِ؟ أَمَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ وَ

اسْتَكَفَّهُ، [أَمَّنِ] أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَى عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ إِلَيْهِ حَتَّى أَتَى قَدَرُهُ عَلَيْهِ؟ كَلَّا وَ اللَّهِ لَ "قَدْ

يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا". وَ مَا كُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ

أَنِّي كُنْتُ أَنْقِمُ عَلَيْهِ أَحْدَاثاً؛ فَإِنْ كَانَ الذَّنْبُ إِلَيْهِ إِرْشَادِي وَ هِدَايَتِي لَهُ، فَرُبَّ مَلُومٍ لَا ذَنْبَ لَهُ: "وَ قَدْ

يَسْتَفِيدُ الظِّنَّةَ الْمُتَنَصِّحُ". وَ مَا أَرَدْتُ "إِلَّا الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ

أُنِيبُ". وَ ذَكَرْتَ أَنَّهُ لَيْسَ لِي وَ لِأَصْحَابِي عِنْدَكَ إِلَّا السَّيْفُ، فَلَقَدْ أَضْحَكْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ؛ مَتَى أَلْفَيْتَ بَنِي

عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَنِ الْأَعْدَاءِ نَاكِلِينَ وَ بِالسَّيْفِ مُخَوَّفِينَ؟ "فَلَبِّثْ قَلِيلًا يَلْحَقِ الْهَيْجَا حَمَلْ"؛  فَسَيَطْلُبُكَ مَنْ

تَطْلُبُ وَ يَقْرُبُ مِنْكَ مَا تَسْتَبْعِدُ؛ وَ أَنَا مُرْقِلٌ نَحْوَكَ فِي جَحْفَلٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ التَّابِعِينَ لَهُمْ

بِإِحْسَانٍ، شَدِيدٍ زِحَامُهُمْ سَاطِعٍ قَتَامُهُمْ مُتَسَرْبِلِينَ سَرَابِيلَ الْمَوْتِ، أَحَبُّ اللِّقَاءِ إِلَيْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ؛ وَ قَدْ

صَحِبَتْهُمْ ذُرِّيَّةٌ بَدْرِيَّةٌ وَ سُيُوفٌ هَاشِمِيَّةٌ، قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا فِي أَخِيكَ وَ خَالِكَ وَ جَدِّكَ وَ أَهْلِكَ، "وَ ما

هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ".

 

نامه‌ی معاویه به حضرت علیه السلام:

من عبد الله معاویة بن أبی سفیان إلی علی بن أبی طالب

أما بعد فإن الله تعالی جدّه اصطفی محمداً ع لرسالته و اختصّه بوحیه و تأدیة شریعته فأنقذ به من

العمایة و هدي به من الغوایة ثم قبضه إلیه رشیداً حمیداً قد بلغ الشرع و محق الشرك و أخمد نار

الإفک فأحسن الله جزاءه و ضاعف علیه نعمه و آلاءه. 

ثم إن الله سبحانه اختص محمداً ع بأصحابٍ أیّدوه و آزروه ونصروه و کانوا کما قال الله سبحانه لهم

أَشِدّاءُ عَلَی الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم فکان أفضلهم مرتبةً و أعلاهم عند الله و المسلمین منزلةً الخلیفة

الأول ألذي جمع الکلمة و لم الدعوة و قاتل أهل الردّة .

ثم الخلیفة الثانی ألذي فتح الفتوح و مصر الأمصار و أذل رقاب المشرکین.

ثم الخلیفة الثالث المظلوم ألذي نشر الملة و طبق الآفاق بالکلمة الحنیفیة فلمّا استوثق الإسلام و

ضرب بجرانه عدوت علیه فبغیته الغوائل و نصبت له المکاید و ضربت له بطن الأمر و ظهره و دسّست

علیه و أغریت به و قعدت حیث استنصرك عن نصره و سألک أن تدرکه قبل أن یمزق فما أدرکته.

و ما یوم المسلمین منک بواحد!

لقد حسدت أبابکر و التویت علیه و رمت إفساد أمره و قعدت فی بیتک و استغویت عصابة من الناس

حتی تأخّروا عن بیعته.

ثم کرهت خلافة عمر و حسدته و استطلت مدته و سررت بقتله و أظهرت الشماتة بمصابه حتی إنّک

حاولت قتل ولده لأنه قتل قاتل أبیه.

ثم لم تکن أشد منک حسداً لِابن عمّک عثمان نشرت مقابحه و طویت محاسنه و طعنت فی فقهه ثم

فی دینه ثم فی سیرته ثم فی عقله! و أغریت به السفهاء من أصحابک و شیعتک حتی قتلوه بمحضر

منک لا تدفع عنه بلسان و لا ید و ما من هؤلاء إلّا من بغیت علیه. و تلکأت فی بیعته حتی حملت إلیه

قهراً تساق بخزائم الاقتسار کما یساق الفحل [الجمل] المخشوش. ثم نهضت الآن تطلب الخلافة و

قتلة عثمان خلصاؤك و سجراؤك و المحدقون بک و تلک من أمانی النفوس و ضلالات الأهواء فدع

اللجاج و العبث جانباً و ادفع إلینا قتلة عثمان و أعد الأمر شوري بین المسلمین لیتفقوا علی من هو لله

رضا فلا بیعة لک فی أعناقنا و لا طاعة لک علینا و لا عُتبی لک عندنا و لیس لک و لأصحابک عندي إلّا

السیف و ألذي لا إله إلّا هو لأطلبنّ قتلة عثمان أین کانوا و حیث کانوا حتی أقتلهم أو تلتحق روحی

بالله.

فأمّا ما لاتزال تمُنّ به من سابقتک و جهادك!

فإنی وجدت الله سبحانه یقول یَمُنّونَ عَلَیکَ أَن أَسلَمُوا قُل لا تَمُنّوا عَلَیّ إِسلامَکُم بَلِ اللّهُ یَمُنّ عَلَیکُم

أَن هَداکُم لِلإِیمانِ إِن کُنتُم صادِقِینَ و لو نظرت فی حال نفسک لوجدتها أشد الأنفس امتناناً علی الله

بعملها و إذا کان الامتنان علی السائل یبطل أجر الصدقة فالامتنان علی الله یبطل أجر الجهاد و یجعله

کَصَفوانٍ عَلَیهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلداً لا یَقدِرُونَ عَلی شَیءٍ مِمّا کَسَبُوا وَ اللّهُ لا یهَديِ القَومَ

الکافِرِینَ.

منبع نامه‌ی معاویه: ابن ابی الحدید؛ ذیل شرح نامه‌ی 28 نهج البلاغه. (مجلد 15).

ترجمه:

 از بنده‌ی خدا معاویه بن ابو سفیان به علی بن ابی طالب

 بعد از مقدمه، همانا خداوند تعالی محمد ع را به رسالت برگزید و فقط به او وحی کرد و انجام امور

شریعت را به او سپرد. به وسیله‌ی او کوران را نجات داد و گمراهان را هدایت کرد. سپس او را بالیده

و ستوده میراند در حالی‌که [پیامبر] شریعت را کاملاً [به مردم] رسانده بود و شرک را در هم کوبیده

بود و آتش «افک» را سرد و خاموش کرده بود. خداوند جزایش را نیک و نعمت‌هایش را بر او دوچندان

کناد!

بعد همانا خداوند سبحان برای محمد ع یارانی ویژه قرار داد که او را یاری کردند و بزرگ داشتند و

نصرت کردند و همان‌گونه بودند [در یاری او] که خداوند سبحان فرمود: «بر کفار سخت‌گیر و میان

خودشان مهربان هستند». سپس فاضل‌ترین و برترین‌شان نزد خداوند، در جایگاه «خلیفه‌ی اوّلی»

نشست و با وحدت کلمه و اتحاد جامعه با «اهل ردّه» جنگید [و نابودشان ساخت].

بعد از او خلیفه‌ی دوم بود که فتح الفتوح [حمله به ایران] کرد و شهرهای مستحکمی بنا نهاد و

مشرکین را خوار و ذلیل گردانید.

بعد از او [نوبت] خلیفه‌ی مظلوم سوم شد؛ تا همین‌که به ضرب شمشیر، دین و کلمه‌ی راست و

درست را در همه‌ی آفاق گسترانید و [پایه‌های] اسلام را محکم ساخت؛ با او از در دشمنی درآمدی و

بلواها علیه‌اش به راه انداختی و عَلَم حیله و مکر بر ضدش برافراشتی و ظاهر و باطن امور

[حکومتش] را مشوش و مهمل گردانیدی و علیه‌اش توطئه و دسیسه کردی و فریبش دادی و

هنگامی که از تو کمک خواست، یاری‌اش نکردی و چون از تو برای جبران کارهای گذشته ـ پیش از

قطعه‌قطعه شدن ـ یاری جُست به یاری‌اش نرفتی.

مصیبت مسلمانان که از تو همین یکی‌دوتا نیست!

به‌راستی که به ابوبکر حسادت کردی و در هلاک او و کارش کوشیدی هنگامی که در خانه‌ات

نشستی و گروهی از مردم را فریب دادی تا در بیعتش تأخیر کردند.

سپس خلافت عمر را نپسندیدی و بر او حسادت کردی در حالی که [علی رغم خواست تو] مدت

[خلافتش] طولانی شد و به قتل‌اش شادمان شدی و آشکارا در مصیبت‌اش سرزنش‌اش کردی تا

اینکه می‌خواستی پسرش را [به جرم] کشتن قاتل پدرش، بکشی.

سپس از شدت حسادتی که به پسر عمویت عثمان داشتی زشتی‌هایش را فریاد زدی و خوبی‌هایش

را بی‌ارزش کردی و به فهم و درکش [فقاهتش] طعنه زدی؛ بعد [سراغ] دین‌ و سیره و روش‌اش

رفتی و سرانجام  به عقل‌اش معترض شدی و بدین وسیله بی‌خردانی از یاران و پیروان‌ات را فریفتی

تا او را جلوی چشم‌ات کشتند در حالی‌که نه با زبان و نه با دست از او دفاع نکردی؛ و همه‌ی این‌ها

[ناشی] از ظلم و ستم تو علیه اوست. در بیعت با او آن آن‌قدر درنگ کردی تا به زور ... همانند شتری

که مهارش را می‌کشند برای بیعت کشانده شدی.

اکنون برای گرفتن خلافت به پا خاسته‌ای در حالی که قاتلان عثمان دوستان و اطرافیانِ صاف و

خالص تو هستند. [بدان که] این [طلب خلافت] از آرزوی جان‌ها و گمراهی هوس‌هاست.

لجاجت را رها کن و به کناری برو و قاتلان عثمان را به ما بسپار و کار شورا را میان مسلمانان برگردان

تا هر کسی را که رضای خداست حاکم و مسلط بر امور شود. ما با تو هیچ بیعتی نکرده‌ایم تا اطاعت

تو بر ما واجب باشد؛ تو هیچ عذری نزد ما نداری و میان ما با تو و یاران‌ات فقط شمشیر [برای یکسره

کردن کار] خواهد بود. قسم به آنکه خدایی جز او نیست قطعاً قاتلان عثمان را هر که و هر کجا که

باشند دنبال خواهم کرد تا یا آن‌ها را بکشم یا روحم به خدا بپیوندد [و کشته شوم].

اما درباره‌ی آن‌چه از سابقه و جهادت که پیوسته منّت[‌اش را بر ما] می‌گذاری:

 به‌درستی که این‌گونه [در قرآن] یافته‌ام که خدای سبحان می‌گوید: «بر تو منت اسلام‌آوردن‌شان را

می‌گذارند؛ بگو بر من منت اسلام‌تان را نگذارید زیرا این خداست که برای هدایت شما به ایمان، بر

شما منت دارد؛ اگر [در ادعای ایمان] راستگو بوده باشید» و اگر در حالِ خودت بنگری خواهی یافت

که از منت‌گذارترین کسانی هستی که برای عمل‌شان بر خداوند منت می‌گذارند؛ و اگر منت بر سائل

(گدا) اجر صدقه را از بین می‌برد پس منت نهادن بر خدا پاداش جهاد را باطل می‌کند و آن را

«مانند سنگ صافی می‌سازد که اندکی گرد و خاک بر آن نشسته باشد؛ پس بارانی شدید بر آن ببارد

و [آن خاک‌ها و بذرها را با خود ببرد] و سنگ صاف باقی بماند [همین‌گونه است حال ریاکاران که] از

آن چیزی که به دست آورده‌اند [بذرافشانی بر گردوخاک روی سنگ سخت و صاف] نفعی نمی‌برند و

خداوند مردمان کافر را هدایت نمی‌کند».

 

 

سِلفی

 

زرنگ‌ها

عکس‌شان را می‌فرستند

زرنگ‌ترها

        برعکس‌شان را!

 

عکس بی‌برعکس

           چه شکلی ست؟!

 

از مجموعه‌ی «گذرانه‌ها»

 

کمیت برای امام صادق علیه السلام شعری خواند

 

أنشد الکمیت أبا عبدالله علیه السلام شعراً فقال:

 أخلص الله لی هوایَ فما اُغـــ...

...ـــرق نزعاً و لا تطیش سهامی

 فقال ابو عبدالله علیه السلام:

لا تقل هکذا : «فما اُغرق نزعاً» ولکن قل: «فقد اُغرق نزعاً و لا تطیش سهامی».

 کمیت برای امام صادق علیه السلام شعری خواند و گفت:

 

خداوند عشقم را برای شما خالص گرداناد تا نه زه کمان را بیش‌ازحد بکشم [در مدح شما اغراق کنم] و نه تیرم از هدف منحرف شود [و از گفتن حقیقت درباره‌ی شما به دور افتم].

 اما امام صادق علیه السلام به او فرمود:

چنین که گفته‌یی مگو ... بلکه بگو: همانا در کشیدن زه کمان اغراق بکنم؛ اما تیرم به خطا نرود!

 پ ن:

 اغرق النازع فی القوس: کمان را تا آخر کشید؛ در کشیدن آن اغراق کرد.

طاش السهم: تیر از نشانه پرید و منحرف شد.

این دو ضرب المثل را درباره‌ی کسی به‌کار می‌برند که آن‌قدر در انجام کاری زیاده‌روی می‌کند که دست‌آخر کار به افراط و انحراف می‌کشد و خراب می‌شود.

شرح (و معانی دیگرش) را در کافی (روضه) از علامه مجلسی ره بخوانید.

 ظاهر روایت، اغراق را در مدح ائمه علیهم السلام مجاز دانسته است؛ اما به شرط. شرط‌ش همان «معیار»ی است که به‌صورت مستتر در بیت آمده است: أخلص الله لی هوای! معلوم است که با این شرط کار به «غالی» و «شرک» و «وهن» و «عقل‌گریزی» و «خرافه‌پردازی» و ... نمی‌کشد!

 

 رک:

 الروضه الکافی، ج 2 / روایت 262. (چاپ‌ها مختلف است: در چاپ دیگر جلد 8، 215. در منابع دیگر هم آمده است).

 

معجزه

 

با چوب می‌آیند و

           با گوساله می‌روند

 

گله‌یی که نمی‌دانند

                   چرا می‌آیند!

 

از مجموعه‌ی «گذرانه‌ها»

 

باران که بند آمد

 

باران که بند آمد

         چتربازها سر رسیدند

و آسمان

مثل مرزهای افریقا

                  تقسیم شد

 

آدم‌ها

منقرض شدند و

کروکدیل‌ها ماندند

          با صد سال تنهایی!

 

از کتاب «آدینه‌ی چشم‌هات»

ذکر لیلی

 

 (یک پست‌مدرن اینجوری!)

 

ذکر لیلی!

 

 ................... نمانید که پرهیز ندارد!

با نصف پوست و گوشتی که کنده بود

راز گراز مرده را

از خودش بهتر که نمی‌دانم

اما برود به جهنم

از جاده‌ی قدیم

کارت شتاب را هم ببرد

رمزش را هم فراموش نکند

فقط جنوب‌منوب نرود

آب نیست

خدا خوشش نمی‌آید

جنازه روی زمین بماند

لباس گرم هم یادش رفت که رفت

دوربین‌ها می‌مردند لایزیک کنند

برای مطالعه در اتوبان همت

لازم است به پلیس زنگ بزنید

این پایین

پله‌برقی نداشت

سرعت عاشقانه‌ام

روی صدوبیست طبقه در هفتاد مترمربع

قفل بود

فقط بدون پاپوش

نمی‌شد روی یخ‌ها قر داد

پلنگ‌روزه‌دار

عکسش را برای پیج می‌فرستم

با آن گوشواره‌ی چهارگوش و

این گردونه‌ی مهرآویزش

صدای معرکه‌یی هم داشت

اگر ابلیس سر از سجده بر می‌داشت

تا سلفی بگیرم امشب

هر چه منتظر شدم

فرشته

پرهیزی داشت

کاشت برداشت

به کالباس‌مانده قانع نیستم

پشت عقلش را داغ کرده بود

کوبید به گلگیر هفتادمیلیونی

آب توی دلم تکان خورد

پرید

عدل وسط حیاط وحش

جام باده توی سرش بخورد که دیگر

سالم نمی‌ماند

مثل گلگیر هفتادمیلیونی

قر می‌شود پلنگ‌روزه‌دار

سر دار

اسرارش را چه‌طوری صافکاری نکرده

قورت داد

اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ

گیس صنعت برق را

با فر ملایم‌تری

نمی‌شد خشک کرد یارو

عجب کشفی کرد

زیر پل صدر نرسیده به پارک قیطریه

کسی حالی‌اش شد

از حال نرود

تا بیایم

مثل

همیشه که می‌رفتم

کنار آینه بغلش می‌زدم

به شیشه

یه ذره بده اونور رد شیم ما

چشم‌انداز شیک‌تری دارد

چشمم را پرت کردم

خورد وسط قلبش

به جبرئیل که نمی‌رسید

حق خودم بودم

توکلت علی الله

شتر دیدی ندیدی

دو نصف‌شب بام تهران صندلی هفتم

 

 

بیا پلک نزنیم

 

بیا پلک نزنیم

در صحنِ این‌همه خاکستر

شاید ببارد

بارانی که باید...

 

هوای امروز

بوی قلب سوخته می‌دهد!

 

1395/11/1

حور العین!

حور العین!

با نحوه ی آرایش تو نیست شدم

شاعر چه خری بود... تروریست شدم!

از سخت ترین سؤال امروز لبت

یک صفر قلمبه بردم و بیست شدم!

چند هزارسال می‌شود

 

 

چند هزارسال می‌شود

 

دست به سرم کرده‌ای

 

دست به سرت کرده‌ام؟

 
 

خیابان تار بسته ست و

 

 

 

ادامه نوشته

مشق

 

 

مشق‌هایم را از بر می‌نویسم

از بر نوشتن

بوی کباب نمی‌دهد

تا گربه‌ها چاق شوند و

             

 

ادامه نوشته

نت ها را به هم بریز

 

ریزگردها

لقمه‌ی چپ باد اند

چشم‌هات

که نمازگزاران‌ اند

 

 

                                                         

ادامه نوشته

شاعرم! هی دروغ می‌گویم (طنز)

 

قصه از عهد بوق می‌گویم

شاعرم! هی دروغ می‌گویم

 

روزها مشکلاتِ خاقانی

شبِ شعر از فروغ می‌گویم

 

ادامه نوشته

زیر برف

 

پالایشگاه جنون

آسایشگاه خون

سجده‌ی دراز سودابه و

یورتمه‌ی حلزون

 

ادامه نوشته

نقدی به فصل خواب ‏

 

نقدی به فصل خواب که خیلی نمی‌شود

تفهیم التهاب که خیلی نمی‌شود

 

هی نوبت نماز من‌و هی غروب بال

تجدید آفتاب که خیلی نمی‌شود

 

ادامه نوشته

پیله‌ی واژه‌ها

 

پیله‌ی واژه‌ها و

پرده‌خوانی مگس

غزل گوشه‌ی این سقف چادر نمی‌زند

 

 

 

ادامه نوشته

به مرحمت قابیل

 

به مرحمت قابیل

کلاغ‌ها همه از شاعری رنج می‌برند

 

ادامه نوشته

دپارتمان غزل

 

بهشت

به شرط سلّاخی

 

 

ادامه نوشته

خیال برفکی (طنز)

 

 
ساقیا امشب خیالم برفکی ست

 

تشنه چون هارون به خون برمکی ست

 

یا حیاتی! ریق رحمت ده غلیظ

جای باده پسته بر اخبار ریز

 

 

ادامه نوشته