9 روز قبل از خودکشی صادق هدایت (خاطره)
ـ «معقول آن وقتها کسی از وجودم خبر نداشت. کی هستم؟ چه کار میکنم؟ به کجا میروم؟ از کجا میآیم؟ از معلوماتم بهزور پنجاهتا صدتا و فوقش دویست نسخه چاپ میکردم؛ بیشترش روی دستم میماند؛ گاهی به دوست و آشنا حُقنه میکردم! خوانده و نخوانده، طبق معمول، حرفش را هم باهام نمیزدند! اصلاً کسی خبر نداشت که چه معلوماتی صادر میکنم، چه مجهولاتی را دفع میکنم! ولی حالا شدهام گاو پیشانی سپید! شهرهی آفاق! تمام اعمالم و حرکاتم ثبت و ضبط میشود! فلانی چه میخورد؟ کجا میرود؟ با کی حرف میزند؟ درآمدش چیست؟ اهل چه فسق و فجوری است؟ وحشتناک است!
ـ چرا؟
ـ زکی سه...! برای اینکه تو رادیوی بیبیسی برایم لقمه گرفتهاند و حرفم را زدهاند!
ـ کی؟
ـ همین دوست و آشناهاییکه در لندن نشستهاند... تو بحبوحهی جنگ... آقای مینوی... آقای فرزاد... اول مینوی، بعد فرزاد! تو مخ لندن بست نشستهاند... معنی همکاری با انگلیس را هم خوب میدانند و تازه سهقورتونیمشان هم باقی است! آنوقتها مینوی سنگ هیتلر را به سینه میزد... وقیحانه مجیز گوبلز را میگفت... حالا جیرهخوار چرچیل شده است! چهطور توجیه بکنند که چرا تو گه غلتیدهاند؟ پس چهکار بکنند؟ خودشان که میدانند ازشان کار نابهجا میخواهند! برو مجله ی «روزگار نو» را بخوان میبینی... آقایان تو این هیرو ویر... تو این دنیای پر زدو خورد... علمو منطقِ کارشان شده که ملتشان را دعوت بکنند دوباره درویش بشوند... صوفی بشوند... غصهخوری هم میکنند: افسوس که ایرانیها دارند از عرفان دور میشوند! زکی... باید گه خودشان را قاشققاشق تو حلق خودشان ریخت که قرقره بکنند! باید برای هر کدامشان یک شیشه از آب جوی خیابان استانبول فرستاد که تا هر وقت به یاد عنعناتِ ملّی آبغوره گرفتند درش را باز کنند و یک نفسِ عمیق بکشند تا حالشان جا بیاید!
تازه همهی اینها به من چه مربوط؟ چرا مرا ول نمیکنند؟! لابد اربابشان به خودش گفته ـ سرِ عمر خطاب! ـ اینها که چیزی بارشان نیست: یکی نشسته برای صدمینبار نسخهی خطی دیوان حافظ را چرکنویس و پاکنویس میکند و آن یکی هم که متخصصِ ...لیسی و گندهگوزی است! پس باید فکری کرد! چه باید کرد؟! شامورتی بازی! باید یک موجود تازهیی از توی قوطیِ جنگیرها درآورد تا عالم و آدم انگشتبهدهان بمانند! آن موجود کیست؟ بنده! نویسندهی گمنام قرن!
نشستند و نقشه کشیدند: چهطور است فلانی را مشهور کنیم و بگوییم که این همپالکیِ ما چنینوچنان است... چهطور است بگوییم که ما دارودستهی انتلکتوئلهای مترقی هستیم! از تقیزاده و اقبال و دشتی هم جوانتریم! آتیه داریم... حزب نداریم... خودمان حزبیم... از حزب هم مهمتر... انتلکتوئل... زکی... گهتلکتوئل...! آنوقت این موجود را جلو بیندازیم... باد تو آستیناش میکنیم... سازودهل میزنیم... همینکه سرشناس شد، دورهاش میکنیم و از قِبَلاش نان میخوریم! مگر نهاینکه فلانی هالوست؟! او که از زدوبندهای ما سر در نمیآورد... پس چرا که نه؟!
آمدند و سخنپراکنی کردند و معلومات نیمهمخفیِ مرا سر زبانها انداختند... معلوماتِ نخوانده را که فقط رادیوی لندن از وجودشان خبر داشت!
موضوع جالب دیگر اینکه همهی وطنپرستهای دست چپ و دست راستی و بهخصوص چپیها، معلوم شد که گوششان به رادیوی لندن است! چرا که از همان فردای این سخنپراکنی، قدونیمقد همه جلوم عشوه آمدند و نگاه پر افتخار و اسرار آمیز بهم انداختند...!
منی که جلزو ولز میزدم «رمضانی» معلوماتم را پشت شیشهی دکانش بگذارد، یکشبه شدم نویسندهی شهیر... مشهور آفاق! این موجودات شنیده بودند و میدانستند که تو این خلادانی جانم به لبم آمده... نه پول... نه آزادی... و نه راه فرار... پیشنهاد کردند که بروم همپالکیشان بشوم در لندن... دعوتنامه فرستادند... بیا با ما بیعت کن... تو مجله کار کن... برای بیبیسی مقاله بنویس و جرینگجرینگ لیره بگیر و معلق بزن... حوری و غلمان مثل پنجهی آفتاب تو خیابان ریخته... همه از سروکولات بالا میروند... دیگر چه از این بهتر؟! ... زکی! مردهشور...! انگاری که من دودِ چراغ خوردهام برای مداحی چشمو ابروی امپراطوری انگلیس!
ـ بههر حال که از زندگیِ اینجا بهتر است...
سرش را بالا انداخت:
ـ نه! نه آنجا جای من است و نه اینجا!
مدتی خاموش ماندیم؛ صحبتِ جدیِ او به اوج رسیده بود و باید طبق معمول، این حالت منقبض را بههم بزند:
ـ داریم و نداریم یک چس میهن داریم؛ شاعر گفته:
میهنی داریم مانند خلا
ما در آن همچون حسین در کربلا
این هم شعر! دیگر چه میخواهید دوست عزیز؟! با ما که دشمن نیستی؟!
لبخند زدم. رسیده بودیم جلو درِ میخانهی «لا ماسکوت» La Mascote با این جملهی آخری ملتفت شدم که باید خداحافظی کنم و او را تنها بگذارم. لا ماسکوت در خیابان فردوسی بود، روبهروی کتابفروشی فرانسوی «سیگما». کتابفروشییی که دو زن ارمنیِ سیبیلو آنرا دایر کرده بودند؛ ولی غروب بود و نمیتوانستم به آنجا پناه ببرم؛ فقط رفتم جلو ویترین آن و مدتی کتابها را نگاه کردم اما حواسم پیش حرفهای هدایت بود».
آنچه صادق هدایت به من گفت / م. ف. فرزانه
اول آوریل 1951.
پ. ن.: بعضی از جملات ناهنجار را باید حذف می کردم که (بهجز یک کلمه) نکردم!