خسرو پرویز هنگام می‌گساری، جامی به دست می‌گیرد که روی آن یادی از «بهرام چوبینه» است (بهرام سردارِ خسرو بود؛ بعدها بر او شورید و او را شکست داد و مدتی هم تاج بر سر گذاشت... سرانجام خسرو با کمک امپراطوری روم شرقی او را شکست داد و در «چین» ترور کرد و خواهرش گردویه/گردیه را به زنی گرفت). خسرو از یادکردی که از بهرام روی جامِ می، می‌بیند چنان برآشفته و خشمگین می‌شود که می‌خواهد شهر «ری» را با خاک یکسان کند؛ وزیرش، بهمن، به او می‌گوید این کار درستی نیست و نه خدا خوشش می‌آید و نه مردم! [در اصل: باعث بدنامی شاه خواهد بود که او به دست خودش شهری از شهرهای مملکت را ویران کند و مردمش را نابود سازد].

خسرو پرویز این حرف را می‌پسندد و تصمیم می‌گیرد ری و اهل‌اش را به دست کسی دیگر جز خودش، ویران و هلاک و آواره کند! پس دستور می‌دهد مردی دروغ‌گو و سفله و پیمان‌شکن و منتقدکُش را حاکم ری کنند. آن سفله‌مرد، حکم می‌کند تا «ناودان»‌ها و «گربه»‌های ری را از میان بردارند! موش‌ها زیاد می‌شوند و باران، سقف خانه‌ها را پایین می‌آورد و شهر رو به نابودی می‌رود...

تمامی این داستان را در شاهنامه (خالقی مطلق ج 8 ابیات 3068 به بعد؛ مسکو ج 9 ابیات 3080 به بعد) بخوانید. 

ابیاتی از همین داستان:

 

چنین گفت کاکنون برِ بومِ ری

بکوبند پیلانِ جنگی به پی

همه مردم از شهر بیرون کنند

همه ری به پی، دشتِ هامون کنند

 

گرانمایه دستور، با شهریار

چنین گفت: کای از کیان یادگار

نگه کن که شهری بزرگ‌ست ری

نشاید که کوبند پیلان به پی

که یزدان بدان کار همداستان

نباشد؛ نه هم بر زمین، راستان

 

به دستور گفت آن زمان شهریار

که بد گوهری بایدم بی‌کیار

که یک چند باشد به ری مرزبان

یکی مردِ بی دانشِ بدزبان

 

بدو گفت بهمن که گر شهریار

بگوید نشانِ چنین نابکار،

بجوییم و این را به‌جای آوریم

نباید که بی‌رهنمای آوریم

 

چنین گفت خسرو که: بسیارگوی،

نژنداختری بایدم سرخ‌موی...

همان بددل و سفله و بی‌فروغ

سرش پر ز کین و زبان پر دروغ...

 

ببردند ازین گونه مردی بَرَش

بخندید ازو کشور و لشکرش

بدو گفت خسرو: ز کردار بد،

چه داری بیاد و ز گفتار بد؟

 

چنین داد پاسخ که از کار بد

نیاسایم و نیست با من خرد!

سخن هرچ گویم دگرگون کنم!

تن و جان پرسنده پُر خون کنم،

سرِ مایه‌ی من دروغ‌ست و بس!

سوی راستی نیستم دسترس...

 

چو آمد به ری مرد ناتندرست

دل و دیده از شرم یزدان بشست!

بفرمود: تا ناودان‌ها ز بام،

بکَندَند و او شد بدان شادکام!

وُ زان پس همه گربکان را بکشت!

دل کدخدایان ازو شد درشت،

به هرسو همی‌رفت با رهنمای

منادی‌گری پیش او بر، به‌پای،

همی‌گفت: گر ناودانی به جای،

ببینم وُ گر گربه‌یی در سرای،

بران بوم و رُست آتش اندر زنم

ز برشان همی سنگ بر سر زنم!

همی‌جست جایی که بُد یک درم

خداوندِ او را فگندی به غم

 

همه خانه از موش بگذاشتند

دل از بومِ آباد برداشتند

چو باران بُدی، ناودانی نبود

به شهر اندرون، پاسبانی نبود

 

از آن زشتِ بد کامه‌ی شوم‌پی

که آمد ز درگاه خسرو به ری

شد آن شهر آباد یکسر خراب

به سر بر، همی‌تافتی آفتاب

همه شهر یکسر پر از داغ و درد

کس اندر جهان یادِ ایشان نکرد...