رستم الحکما
رستم الحکما
«بر دانشمندان معلوم باد که وزرا و امرا و خوانین و رؤسا و اعزه و اعیان و اکابر و اشراف و صنادید و باشیان و سرهنگان و مقربان درگاه فلک اشتباهش چنان از شراب نخوت و غرور مست شده بودند که هر یک مانند فرعون و هامان و قارون دم از تبختر و تکبر و عجب و جاه و جلال میزدند از آن جمله «فتحعلی خان لگزی» وزیر اعتماد الدوله بود که به مرتبهیی از بادهی استغنا مست و از بادهی کبر و منی و غرور و خودبینی دماغش پر و کارش رفته از دست بود که کوه را با کاه و خوشه را با خرمنی بیفرق میدید و در دریای خودپسندی غرق بود و از وی حرکتی ناصواب نسبت به دولت پادشاهی صادر شده بود که به استصواب اولیای دولت خاقانی چشمهای وی را برکندند و بر در خانهی وی چناری بود بسیار سالخورده که بیست ذرع قطر آن بود و معظم الیه در زمان بینایی آن را ندیده بود از فرط غرور و کبر و نخوت، و در وقت کوری در وقت سوار شدن پهلویش به چنار آمد به عتاب گفت: این چه چیز است؟ گفتند: این چنار است. به عتاب گفت: کی این چنار بههم رسیده به در خانهی من؟ عرض نمودند: عمر این چنار هزار سال بیشتر میباشد. به تندی گفت: ببرید این چنار را! فی الفور بریدند آن را و جای آن هنوز به سنگبست جلوخانه در خانهاش معلوم است و ظاهر میباشد»!
آنچه خواندید قسمتی بود از کتاب نه چندان موثقِ «رستم التواریخ» اثر «رستم الحکما». وی خود را اینگونه معرفی کرده است: «چنین گوید کودک فرزانهی زیرک، خردسال نوجوان، لبیب فرخنده فال، عارف روشندل هوشیار، فاضل حقپرست بختیار «محمد هاشم الحسینی الموسوی الصفوی» آصف تخلص نامدار، شهیر به رستم الحکما».
رستم الحکما دربارهی علت نگارش کتاب و راهنمایی پدرش دربارهی طرز تألیف کتاب (که شامل وقایع سالهای 1119 تا 1193 هجری قمری است) میگوید:
«غرض آنکه این تاریخ مبارک میمون را از سال یک هزار و صد و نود و سه هجری بتدریج نوشته تا سال یک هزار و صد و نود و نه و مسودههای وقایع و حوادث آن به گوشهیی افتاده در سال یک هزار و دویست و نه هجری که سال نهم سلطنت... سلطان «محمد شاه قاجار» غفر الله له باشد حسب التمنای نخبهی مقربین درگاه سلطانی... «الله وردیخان افشار» خویش مادری خود و «میر محمد خان قهوه چی باشی» ولد «دوست محمد خان سردار افغان» برادر مادری خود مسودهها را جمع نموده و نسخه نوشته و به گوشهیی نهاده تا آنکه در روزگار... «فتحعلی شاه الموسوی الصفوی»... در سال یک هزار و دویست و چهل و هفت هجری که سال سی و هفتم شاهی آن والاجاه باشد این تاریخ مبارک با آب و تاب و این کتاب میمون مستطاب به نظر فیضمنظر کیمیااثر هفت شهنشاه زاده... رسیده و مورد تحسین و آفرین بسیار گردیده و حسب الاشارهی آن ولینعمتزادگان با فهم و کیاست با کمال دقت و غوررسی تهذیب، و با نهایت جرح و تعدیل با نظم و ترتیب به نوشتن آن اشتغال نمود و قصهی شیرین و دلکش و داستان نغز و خوش «آقا محمد رضای خاتم ساز عاج تراش» مشهور به «نواببندهپرور» ولد «آقا کبیر صراف محمد اصفاهانی» را از روی مصلحت بر او افزودیم و مقدمهی رستم التواریخ بنمودیم تا اولوالالباب از خواندن و شنیدن آن متنبه و آگاه و از خواب غفلت بیدار و با اعتبار همراه شوند و به فریب زمانه، ریشخند فلک شعبده باز نشوند. العاقل یکفیه الاشاره و الله اعلم بالصواب.
«ای فرزند سعادتمند این حکایات را که از من میشنوی با کمال وضوح و اختصار به عبارات شیرین بیان کن که به فهم همه کس از خاص و عام نزدیک باشد و طریقهی خیر الکلام ما قلّ و دلّ را از دست مده و زنهار کلمات مغلقهی بههم پیچیدهی از فهم عوام دور، در این کتاب میآور که باعث حیرانی خلایق باشد و باید بر سبیل وجوب، برهان و کنز و فرهنگ و قاموس بجهت فهمیدن الفاظ مشکلهی آن در میان آورند».
این قسمت را هم ـ هر چند مثل بیشتر مطالب کتاب، نهچندان قابل اعتماد است و نه از غرضورزی خالی ـ دربارهی طرز زندگی شاه سلطان حسین صفوی (البته با ممیزی! و اختصار) بخوانید:
«قریب هزار دختر صبیحهی جمیله از هر طایفه و قوم و قبیله... به عقد و نکاح حبالهی خود در آورده و اولاد و احفادش از ذکور و اناث و کبار و صغار تخمیناً به قدر هزار نفر رسیده بودند... [در] شهر اصفاهان که پایتخت اعلا بود... از فرط معموری و آبادی جا و مکان... نایاب شده بود لاجرم... یک فرسنگ از شهر دور... شهر نوی مسمی به «فرح آباد»... ساختند... و شاهنشین دلپسندی مخصوص وی ساخته بودند که هر وقت که در آن مینشست امرا و وزرا و باشیان و غلامان به نظام و ترتیب از یک جانب او صف می کشیدند و از جانب دیگرش قریب به هزار زن ماهپیکر پریمنظر... صف میکشیدند و شاه همه را میدید و تماشا مینمود و همهی ایشان جمال عالم آرای شاه را مشاهده مینمودند اما مردان، زنان را نمیدیدند و زنان، مردان را نمیدیدند... آن ذات اقدس آن نفس مقدس مخصوص نفس نفیس خویش امر و مقرر فرمود که حریم پسندیدهی خوش و اندرونخانهی بسیار خوب و دلکش ممتازی ساختند... در وقتی که آن فخر ملوک با معشوقهی خود بر آن نشیمن مینشست آب مروقی در آن حوض یشم مینمودند و پیوسته از فوارهاش آب میجوشید... و کشتی بسیار خوبی ساخته بودند و در آن انداخته که گاهگاهی آن شاهشاهان با زنان... در آن مینشست و آن کشتی را به گردش میانداختند... حجرهی وسیعهیی که طاق آن بسیار مرتفع بود ساختند و دو ستون زراندود در میانش از دیوار به دیوار قرار دادند... و آن را «راحتخانه» میخواندند... در آن سرای بهشتمانند حجرهی دلگشایی ساختند... که آن را «حظخانه» میخواندند... حجرهی مدور وسیعهیی در آن سرای پر نشو و نمای ساختند... و آن حجره را «لذتخانه» میخواندند... آن شهنشاه والاجاه کثیرالاشتها و پرشهوت بوده به سبب آنکه طلایی که با اکسیر اعظم حیوانی ساخته بودند... با عرق نمک طعام حل مینمود... و در اول فروردین ماه... از آن معجون تناول و نوش جان مینمود... هر کس دختر بسیار جمیلهیی داشت سعیها مینمود و به عرض محرمان سرادق جاه و جلال خاقانی میرساند... به قدر بیست کرور ـ که هر کروری پانصد هزار تومان و هر تومانی ده هزار دینار باشد ـ و بهای هشت مثقال زر نایاب و نیز بهای صد و چهل مثقال سیم ناب و نیز هر تومانی قیمت بیست خروار دیوانی غله که صد من تبریزی که پنجاه من به وزن شاه که من شاهی هزار و دویست و هشتاد مثقال باشد خرج تزویجها و عروسیهای خود نموده و به این طریقه خلایق را از سرکار فیضآثار منتفع مینمود!